رستخيز تنور*

 

دوستان عزيز

سايت سالهاي تا كنون پنج شنبه دهم دی ماه باز گشايي مي شود.

                                                                                                           ۸۸/۹/۳۰ 

 

با سينه اي كه تنگ بلور است، يا حسين

ما و دلي كه سنگ صبور است، يا حسين

 

چون آب ِچاه از لب تو هر كه دور شد

تا روز حشر، زنده به گور است، يا حسين

 

چندين ستاره سوخته در آفتاب ِتو

نور است اين معامله، نور است، يا حسين

 

نان پاره هاي سوخته مان را گواه باش

فردا كه رستخيز تنور است، يا حسين

 

چون دودمان ِآتش زرتشت، تا ابد

خاموشي از تبار تو دور است، يا حسين

 

ما را چه جاي شکوه وشیون ، كه گفته اند :

"هر جا كه قصه، قصه ی زور است، يا حسين*"

 

1 - فارالتنور ...سوره ی هود

2- هر جا كه قصه قصه ي ظلم است  ، يا حسين " مرحوم شهريار"

خواب پریشان " به یاد ساقی مسکین نواز"

 

 

 مست است يار و ياد حريفان نمي كند

ذكرش به خير ساقي مسكين نواز من                حافظ

 

 

باران گرفت وگریه ی پنهان ما ندید

خوابید شهر وخواب پریشان ما ندید

 

تاوان بی نزاکتی از عاشقان گرفت

آن کور دل که چاک گریبان ما ندید

 

ما خود دریده ایم قبا را مگر کسی

در روز مرگ پیکر عریان ما ندید

 

بر ایل ما چه رفت که دلتنگ ما نشد

در عکس ما چه دید که در جان ما ندید

 

مست است آنکه یاد حریفان ما نکرد

خواب است آنکه خون شهیدان ما ندید

 

دلتنگم از کسی که مزامیر سبز را

در عقل سرخ سید خندان ما ندید

پيش از تو محرم شد

 

 

 

يك شهر دعا کرد و بلا كم نشد امسال

خون شد جگر خلق و محرم نشد امسال

 

اي ماه چه دير آمدي از راه و عجیب است

دل واپس تو  عالم و آدم نشد امسال

 

پيش از تو محرم شد و پيش از تو عزا بود

مويي ز عزاداري تو كم نشد امسال

 

جایی ننشستیم که یادی نشد از درد

شعری نسرودیم که ماتم نشد امسال

 

صد خيمه ي خاموش به تاراج جنون رفت

يك خاطر آسوده فراهم نشد امسال

 

در گريه نهفتيم عزاي شب خود را

تاوان تو زخمي ست كه مرهم نشد امسال

 

 

چراغ

 

درون ها تیره شد باشد که از غیب

چراغی بر کند خلوت نشینی       

                                                      حافظ

 

 

سبزم نه از آن دست که گل باشم وباغی

گلدان ترک خورده ای و کنج اتاقی

 

دی شیخ چراغی به کف آورد و طلب کرد

انسان ومن امروز به دنبال چراغی

 

سی سال گذشت از من وآن کودک همزاد

نگرفت ازین گم شده ی خویش سراغی

 

سی سال گذشت از من وعمری که نیفزود

جز بر دلم این آتش افروخته   داغی

 

حافظ تو نگفتی که چراغی رسد از غیب

من منتظرم تا رسد از غیب چراغی

لذت نا خالص

 

 

نُه سالم بود از جا پريدم، براي فوتبال، تجربه ي اين هيجان را نداشتم، ورزشم گرگم به هوا بود و هفت سنگ، اما عزيز اصلي كه روي سينه ي اشپيگل پريد و توپ را قاپيد مرا هم به وجد آورد ، صداي راديوي جيبي پدرم و اخبار خاور ميانه و روزنامه هاي تكه پاره ي جنگ اعراب و اسرائيل در هيجان من بي تاثير نبود .. پريدنم بلوغ سياسي بود كه آميخته شد  با ورزش و فوتبال و دروازباني، لاي دست و پاي جمعيت هيجان زده اي كه جلوي تلويزيون منزل مرحوم آقاجان" همسايه ي روبرويي ما"جمع شده بودند ، ديدم تور دروازه اسرائيل لرزيد و نام" علي جباري" كه نسبتي با اسم خودم داشت ورد زبانم شد.

 

روحم توي تور تنم نمي گنجيد. زنگ ورزش، جاي ثابت من بين دو سنگ دروازه زمين هاي خاكي ايلام شد .

دوست داشتم با دستمالي كه" نوري خداياري" روي آن چهار نفر را دريبل ميزد، صورتم را خشك كنم، گل كه مي خوردم پژمرده مي شدم، تا زنگ ورزش هفته ي بعد .

 بعدها بازي" يوهان كرايف" نابغه هلندي   يك پيراهن نارنجي و يك جفت جوراب روي دستم گذاشت و فوروارد  تيم  هاي بي ستاره ي  زمين هاي خاكي ايلام شدم. . تجربه بازي روي مستطيل سبز در تيم دالاهو ايلام عزمم را جدي تر كرد و شايد اگر شانزده سالگي من با خيزش سراسري انقلابِ پنجاه و هفت نمي آميخت، ادامه مسير برايم ممكن مي شد .

هنوز هم دستي بر آتش و پايي به توپ دارم، اما شانزده سالگي ام دارد به چهل و پنج سالگي ام مي خندد.

به عضلاتي كه پشت ميز ها و تريبون ها تحليل رفت و مثل همه به جمع تماشاگران اين هيجان عالي انساني پيوستم تا نشستن روي سكوهاي سرد ورزشگا ه ها را در كنار نُه سالگي پسرم تجربه كنم .

 

حالا هم كه شعر عزيز "اصلي" من شده به خواندن ستون ها و صفحات ورزشي و حتي مجلات ورزشي بي رغبت نيستم ، روي كيوسك هاي مطبوعات وروي صندلي انتظار سلماني ها در مطب پزشكان  در سفر هاي هوايي و هرجا امكان ديدن نشريات ورزشي باشد، مي بينم و مي خوانم.  در هر حال توپي بودم كه از كنار دروازه عبور كردم و سر نوشت ديگري داشتم .  اما هنوز هم به نيروي نُه سالگي ام از جا مي پرم براي فوتبال ملي. تنها هيجان ديدن بازي هاي ملي را دارم. به عبارت ديگر، لذت نا خالصي از ديدن فوتبال دارم.و مي دانم فقط فوتبال نيست مرا به تماشا مي كشد.

فاصله  

                                                                              

 

دیشب رفتم یه کاری کنم یه کار دیگه شد ترانه م دراومد درد دل با خدا با کسی که می شه بی واهمه حرف زد. کار خودشه شک ندارم.

 

 

 

 

نقش ِكاشياي نقاشي شدي

سنگ ِمسجداي بي نام ونشون

عطر ِسجاده ي نخ نماي من

شمع ِسقا خونه هاي اين واون

 

پاي منبراي كهنه گم شدي

توي كشكول ِكتاباي عتيق

حل شدي درست مث يه حبه قند

ته استكانِ ِحرفاي عميق

 

پاتوق ِنديمه هاي بي گناه

نخ ِتسبيح ستاره ها شدي

مهرتُ گرفتي و روز ازل

از من ِبي سر وپا جدا شدي

 

تو كجايي كه فرشته ها مي گن

من اگه توبه كنم مياي پيشم

پر كن آغوشمُ از عطر ِتنت

من از اين فاصله عاشق نمي شم

قرار عاشقی 2

حاجیان یک روز قربانی کنند ما به قربان تو هر شب می رویم

 ذبح عقل به دست عشق کار شگفتی ست آنچه از پدر ایمان شنیدیم.

 

یکی دیگه از ترانه هایی که به حسین زمان دادم یه اسم ساده ست تلاش ناکامی برای اثبات عشقی متفاوت ما در مقدرات و قابلیتهای وجودمان توان عرضه احساسات عاشقانه داریم هر کدام در تصرف اسمی هستیم و رنگ صدا هایمان به هم نزدیک است اما توهم داشتن عشقی متفاوت وا میداردمان تا قلبمونو دستمون بگیریم تازه با چشمهای خجالت زده تا باورمان کنند عاشقیم  از ته ته ته دل .جرئت گریز از خودمان را نداریم یه اسم ساده ایم مثل اسمهای همدیگه این تلاش ناکام رو به ترانه گفتم: 

 

 

یه اسم ساده ام مث اسم تموم آدما

یه دل بریده از همه  یه دل شکسته ی شما

 

یه اسم ساده ام ولی   یه روح مهربون دارم

وقتی کنارت می شینم  حس می کنم جنون دارم

 

نه با اجازه عاشقم نه با اشاره آشنا

فقط یه اسم ساده ام  فقط یه بنده ی خدا

 

عاشقتم اما صدام رنگ صدای آدماس

دوست دارم بهم بگو آخر عاشقی کجاس

 

قلبمو دستم می گیرم اما با چشمای خجل

می خوام که باورت بشه عاشقتم از ته دل

 

قرار عاشقي

 

آلبوم جديد حسين زمان منتشر شد پنج ترانه به حسين دادم حاصل كار خوب درامد صداي سنتي حسين رو مي پسندم حزن حماسي همون احساسيه كه باهاش زندگي مي كنم و يه جورايي تو صداي حسين هست ترانه" كاشكي "از كاراي خاص منه كه رفتار تدريجي و نزول عشق رو در زندگي هاي غير واقعي نشون مي ده با استفاده از كهن الگوي داستان آدم و حوا . بخوانيد زمزمه عاشقانه آدم براي حوا

 

كاشكي چشماي قشنگي كه داري

منُ از قصه‌ها بيرون نمي‌كرد

دست دنيا رو تو دستم نمي‌ذاشت

دلمُ مثل دلت خون نمي‌كرد

 

اگه حتي نوشدارو هم باشه

برا زخم قصه مرهم مي‌رسه

اولش عاشقا دورن،آخرش

دستاشون به دستاي هم مي‌رسه

 

عاشقاي قصه تنها مي‌مونن

اما قصه، آخرش رسيدنه

اونجا خوشبختيه و عاشقيه

اينجا جون كندنه و دويدنه

 

كاشكي اين دفعه آخرم باشه

پامُ از قصه‌ها بيرون مي‌ذارم

آخه من دوست ندارم بهت بگم

براي لمس تنت دوست دارم

 

كاشكي اين دفعه آخرم باشه

كاشكي اين حادثه باورم بياد

پامُ از قصه‌ها بيرون بذارم

حقمه هر چي بگن سرم بياد