خورشيد همين گونه که ديديد دميده ست

صبحي به همين سادگي از راه رسيده ست

 

در نور شناور شده اشياء جهان باز

رنگ شب پر حوصله ي شهر پريده ست

 

با گريه و لبخند که غوغاي زمين است

در کندوي ما فرصتي از عمر دويده ست

 

ما عابر ديروزي پسکوچه ي ترديد

بي آنکه بدانيم که امروز رسيده ست

 

بي آنکه بدانيم همين فرصت ناياب

از شاخه ي دلتنگي امروز پريده ست

 

بي آنکه بدانيم زمان از ريه هامان

سمت شب پر حوصله ي شهر وزيده ست

 

از دست شب افتاد سحر سکه ي خورشيد

صبحي به همين سادگي از راه رسيده ست