فرصت ناياب
خورشيد همين گونه که ديديد دميده ست
صبحي به همين سادگي از راه رسيده ست
در نور شناور شده اشياء جهان باز
رنگ شب پر حوصله ي شهر پريده ست
با گريه و لبخند که غوغاي زمين است
در کندوي ما فرصتي از عمر دويده ست
ما عابر ديروزي پسکوچه ي ترديد
بي آنکه بدانيم که امروز رسيده ست
بي آنکه بدانيم همين فرصت ناياب
از شاخه ي دلتنگي امروز پريده ست
بي آنکه بدانيم زمان از ريه هامان
سمت شب پر حوصله ي شهر وزيده ست
از دست شب افتاد سحر سکه ي خورشيد
صبحي به همين سادگي از راه رسيده ست
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 8:19 توسط عبدالجبار کاکایی
|
وبلاگ شخصی عبدالجبار کاکایی