علم خيمه

 

مث خوابه و خياله  حتي باورش محاله

بوي آسمون گرفته دلي كه بي پر و باله

 

چقد از حادثه دوري اي پرنده ي گرفتار

برا پر كشيدن از خود علم خيمه رو بردار

 

يه علامت يه نشونه  اسمش از جنس جنونه

تازه اين اول عشقه  كيه اسمشُ ندونه

 

وقتي چشمات پر آبه  دنيا رو سرت خرابه

قد يه نفس كشيدن  اسمشُ ببر ثوابه

 

مث ماهه   مث مهتاب  اونيكه تو رويا ديدي

با صداش وضو گرفتي  با چشاش نفس كشيدي

 

علم خيمه رو بردار لب آب تشنه بگذار

بذا عاشقاش بدونن  برنمي گرده  علمدار

                                                                                                              

شاعري و غريبي       به ياد ولي محمد اميدي

حدود بيست و دو سال پيش با راهنمايي فرج ميرابي زاده صدا بردار وقت سيماي ايلام با نام  صدا و آثار ولي محمد اميدي آشنا شدم . زبان مهيج وحماسي وقدرت تصوير گري فوق العاده و تخيل بومي و اصيل اين شاعر كرد زبان چنان جذبه اي در من ايجاد كرد كه پس از چند هفته با وجود دشواري فهم بعضي از وا‍ژه ها  آثارش ورد زبانم شد و متعاقب آن برنامه اي با بهانه ي معرفي مفاخر استان طراحي كردم  به قصد معرفي ولي محمد اميدي و او را بخاطر خلق فتحنامه ميمگ تلويحا" فردوسي ايلام "نام نهادم .

 اين برنامه سرآغاز آشنايي من بود با ولي محمد اميدي . استاد براي قدر داني به صدا و سيما آمده بودند  در واويلاي بمبارانها.  به اصرار از مسئولين وقت راديو تلويزيون ايلام خواستم حتي سرفه هاي او را ضبط كنند كه نفسش گنجينه ذخاير زبان مادري ماست و ميراث فرهنگ ديارمان .

اين آشنايي سالها به طول انجاميد و فرصتي فراهم آورد تا در كنگره شعر بهاران به شاعران و نويسندگان مطرح كشور معرفي شود و از اين اغتنام وقت ديدار گاه گاه ايشان در تهران نصيب من شد .

شبي كه مصادف با مرگ استاد محمد حسين شهريار بود به اتفاق شمس آل احمد به منزل ايشان در حومه جنوب غربي تهران رفتيم صفاي دل و لطف هم سخني با او را فراموش نشدني ديدم  شمس از ملاقات مولاناي ايلامي به وجد آمده بود و شور ميزبان ميهمانان را تا پاسي از شب به گپ و گفت وا داشت

 سالهاي 73 و 74 فرصتهاي بيشتري براي ملاقات با ولي محمد اميدي داشتم از جمله در منزل ما و حاصل اين شب زنده داري ها ضبط  كاستي از صداي ايشان بود .

اين ارتباط از اواخر سال 75 به بعد كمرنگ و كمرنگتر شد و شنيدم استاد به كرمانشاه برگشته و بي خبر بودم از او تا سالهاي اخير كه گاهي خبر سلامتي اش را از دوستان شاعر ايلامي مي گرفتم و روزگار دوستي ما به همين منوال مي گذشت .

در تهران گاهي كه از بي همكلامي دلتنگ زبان مادري مي شدم كاست صدايش را در ماشين گوش مي كردم و حال وروز وعشق و شور و اعتقادش را مرور مي كردم و به همين قانع .

 

ولي محمد اميدي فاميل

درون قطراني سياترژقيل

 

درست در اوج آشنايي و همنشيني با او بود كه مثنوي كردي قلاقيران را سرودم و تقديم ايشان كردم :

قي ون ده ده رك به سي وه كه مر

له چگ ده كو چگ دايه دور سر

اوره يل دوره وه سه ر زاني

گاموله كه ريل ده سوزلاني

هر جا ده روه نه منه وه قوره

پريسكه لاله ده دورا دوره

زه خم ايلامه ده خوين و ده ژان

سر الا ورده گه ده قلا قيران

تا بيت آخر كه تضمين و اقتباسي از ولي محمد كرده بودم :

وه لي محمد دي شو دي مه خاو

شعره آگر داي كي شاي وه چو خاو

اگر خسروم وه دس جامه وه

اروام گل مه خوه و ايلامه وه

هر شو ده شعره مه بيشم وه كي

شاوه گري گم تا و ه شوه كي

و اين بيت ها حكايت غربت درد مشترك من و ولي محمد  بود در فراق زادگاه پدري و زبان مادري .

خبرتلخ و غم انگيز مرگ ولي محمد اميدي غم غربت مرا دو چندان كرد  خداوند او را رحمت كند  كه باطني پاك تر از چشمه هاي زلال زادگاهم داشت و نامش همپاي مانشت وقلاقيران و كبير كوه بماند در سرزمينمان .

ولي محمد اميدي با اينكه گنجينه ي ذخاير زبان كردي بود و شاعري كم نظير در خيال بندي و لطف كلام كارگر ساده ي كار خانه  كارتن سازي بود  به عبارت ساده تر براي متوليان فرهنگ استان ! نگهبان يك كار خانه . اگر چه مي دانم اثبات بزرگي هايي از اين دست هنوز هم در زادگاهم تقريبا دشوار يا ناممكن است .

ولي محمد يك عاشق بومي اصيل بود با نگارگري خيره كننده در خيال . موسيقي زبان در شعر ولي محمد حيرت آور است . تشبيهات و تمثيلها كم نظير و دانش ادبي و اعتقادي او تحسين بر انگيز . نمي دانم همه اينها كه گفتم كافي ست تا وجدانهاي خواب آلود فرهنگي زادگاهم را بيدار كند يانه ؟

درهر حال شاعر روايت هاي عاشقانه و حماسي در گذشت و اين مرگ جبران ناپذير  شكننده  و حسرت آور است.

پیدایی

 

کالسکه کودکی ام ایستاد

پای فواره ی زمان

به دیوارها و مادرم اعتماد کردم

به خطوط نستعلیق ابروها

به مردمکهای مهربان

در جشنواره ی بوسه و آغوش

به دبستان با هیبت سنگی و سیمانی

به صفوف بی پایان دانش

در پای درخت انار

به شاخه های بلند علم

به جنجال کلمه ها

به دهلیز دهانها

به رقص نرم دستها و قلمها

به ستون فقرات خویش

آمده بودم با دستهای کبود در ضیافت کلمات

بایدسراز جادوی اعداد در می آوردم

شعبده ی خطوط

و راز حروف را می شناختم

همزاد من ترس بود

کودکی در همسابگی دلم

و پدرم کاشف خطاهای کوچک من بود

و مادرم با سجاده ای گشوده به سوی بهشت

و کالسکه ی من که به خوابهای من می اندیشید

در گوشه ای متروک و مندرس.