سكوت مهربون

 

 این حرفها را جایی زدم و خبر آنلاین امروز چاپ کرده دیدم بی ربط نیست زدم  اینجا ببینید:

دلتنگی به خاطر دوری پیش می‌آید. و دوری از حرم حضرت رضا(ع) هم اینچنین است. اگرچه احساس عمومی ما ایرانی‌ها نسبت به آفتاب شرق ایران، وقتی اتفاق می‌افتد که دیدارها عقب می‌افتد. شاید برخی به فاصله اعتقادی نداشته باشند و شاید این یک تلقی جدید از دینداری باشد، اما شکل مردمی دینداری همان رسیدن، وصال و دست زدن است. واقعیت این است ما ایرانی‌ها موقعی دلمان آرام می‌گیرد که دستمان به ضریح برسد.

خوشبختانه پنجره‌ای مثل شعر و کلمه پیش ما هست و رفتن به سمت کلمات، درگیر شدن با واژه‌ها و ساختن مضمون‌های جدید و تازه یک جورهایی دلتنگی‌هایی از این دست را تسکین می‌دهد.

یقینا بنای شعر هم بر همین دلتنگی‌ها گذاشته شده است، و نیز بر این که جهان را با شاعر سازگارتر کند. غربت، دوری و مهجوری از ناسازگاری‌هاست و شعر آن را سازگارتر می‌کند.

به لحاظ موضوعی یک شعر درباره حضرت رضا(ع) داشته‌ام ولی به لحاظ مضمونی هر کاری که حس دلتنگی را دارد، به نوعی متعلق به ایشان است. مثل همین قطعاتی که اخیراً به شکل آواز خوانده شد و گزینشی است از مجموعه «از تو دورم».
چون پاره سنگی
عاشقم به گنجشکی هراسان
هر بار نومید بر می‌گردم به خاک
بر می‌گردم به خویش
جدا شده از نخ نگاهم
چون بادکنک 
در همه کلمات حس مهجور بودن، دور بودن و فاصله وجود دارد.

اساساً در 70 درصد از مضمون‌های شاعرانه و عاشقانه من این فاصله نمود دارد که البته جنس این فاصله معنوی است.

البته شاید به خاطر پرداختن به موضوعات اجتماعی که ذیل عنوان حرکت‌های انقلابی و نشات گرفته از سال ۵۷ تعریف می‌شود مثلا شعر برای شهید یک شعر مذهبی حساب می‌شود اگر بر این مبنا باشد به نظرم یکی از موضوعات شاعری مذهب است البته برای کسی که به آن حساسیت دارد و باور دارد مشکلات روحی و اجتماعی بشر با پرداختن به مذهب حل می‌شود. من با این‌که شاعر فقط به موضوع مذهب توجه کند و در شعرش مذهب را موضوع کند مخالف بوده‌ام. مذهب بایست داخل روح شاعر شود. شاعر باید مذهبی باشد. شاعر اگر مذهبی باشد اگر از عشق هم حرف بزند شعر او مذهبی خواهد شد.

...با این حال دعوت برای حضور در بارگاه رضوی برایم بی‌نهایت لذت‌بخش است، البته این دعوت گاهی دلی است و به دل الهام می‌شود و جنس آن متفاوت است و گاهی بر مبنای همان اصطلاح عوام است و اینکه طلبیده شدی.

دوست دارم که به طلبیده شدن برای زیارت اعتقاد داشته باشم. اگرچه فکر نمی‌کنم امام برای پذیرش آدم‌ها گزینش و کنکور بگذارد. فکر می‌کنم این دعوت عام اولیاء همیشه هست. این دعوت‌ها در متن زندگی‌های ما همیشه ساری و جاری است و اصلاً مگر می‌شود اولیاء الهی گاهی دعوت کنند، گاهی نکنند، این بازی‌ها کار ماست و بیشتر مشکل از گیرنده‌های ماست که این دعوت را نمی‌گیریم.

 

 

يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار

يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار

 

دلمُ نذر تو كردم كه هنوز دل نگرونم

چي مي شد مثل كبوتر ، زير ايوونت بمونم

 

مث خواب بود مث رويا، مث لمس آسمون بود

تو هياهوي صدا ها ، يه سكوت مهربون بود

 

پاي حوض نقره پوشت ، رو به گلدسته نشستم

دلمُ به قفلاي پنجره فولاد تو بستم

 

نه سر گلايه كردن ، نه دل شكوه شنيدن

نه اميد دل سپردن ، نه توان دل بريدن

 

يه كليد كهنه چرخيد تو ي قفل سينه م انگار....

 

مجید اخشابی خونده با یه ملودی مقامی خراسانی جفت و جور شده خیلی خوب این هنر مجید قابل ستایشه به هر حال حال من بود که گفتم باقیش با شما. اضافه کنم یه بیتش حذف شد و یه میم به هنوز اضافه شد با حذف که موصول که راحت خونده شه و گلدسته  شد گلدسته ها که فرم مطلوب در بیاد .

زائر

 

 

دنیا تاریکه یه جوری

که نه فانوسه نه مهتاب

دلمُ به کی ببندم

ته این دهکده ی خواب

 

اگه یه اتاق کوچیک

اگه یه پنجره باشه

پای اسم کی بمونم

که برام خاطره باشه

 

دنیا تاریکه یه جوری

که چشامُ هم می ذارم

تا که دستمُ بگیری

پامُ تو حرم می ذارم

 

صحنتون پر از پرنده

 آفتاب صلات ظهره

زیر گنبد طلاتون

سر عاشقا رو مهره

 

برج کاشیای رنگی

طاق نصرتای آبی

سایه روشنای آروم

ایوونای آفتابی

 

 پاي حوض نقره پوشت

 پيچيده عطر پرنده

سايه ها كوتاهن اما

 قد گلدسته بلنده

 

دنیا تاریکه بجز تو

که چراغ راه دوری

برا هرکی هر چی هستی

برا من سنگ صبوری

 

تو درست آخر حرفي

 اونجا كه ساكته دنيا

خط بين عقل و عشقي

  مرز بیداری و رويا

 

مث بهت يه كبوتر

  لب ايوون طلاتم

بين اين همه هياهو

 زائر امام رضاتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باز سازی یک واقعیت در باره ی شبهای شهریور

 

 

تو با خدای خود انداز کار ودل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

روز تلخ حادثه،

 

 

 

كج شد به سمت قبله ي تزوير، راهتان

پيچيد باد شعبده اي در كلاهتان

 

تا روز تلخ حادثه، رازي ست سر به مُهر

پيشاني كبودِ  عبا دت پناهتان

 

سوداگرانِ مسجد و محراب،  اي عجب

سنگين ترست از همه بار گناهتان

 

اي سرخوشانِ خنده فروشِ نقاب دار

زود است تا به سرفه رسد، قاه قاهِ تان

 

كابوستان كسا دي بازار مشتري ست

بسيار  يوسفند گرفتار چاهتان

 

 اي در لباس خلق نهان  غيرت و شرف

چون سوزني نهفته در انبار كاهتان

 

 

به پایمردی خانواده ی سردار شهید همت

 

 

1

بیدار می شوم

با بوق ممتد کامیونهای نیم شب

شهر از خروش و همهمه خالی ست

جز خش خش سپور صدا نیست

در دور دست پنجره ام پیداست

     برج بلند میلاد

آرام می وزد

در خواب پرده های اتاقم باد

2

بیدار می شوم

بیدار تر این بار

از شرم رنگ ریخته بر دیوار

تصویر باستانی یک سردار

در دور دست پنجره ام پیداست

سروی بلند و آزاد

آرام می وزد

در خواب پرده های اتاقم باد

3

بیدار می شوم

در پای سرو آزاد

بر بام برج میلاد

دشوار می برم

نام تو را به لب

با بوق ممتد کامیون های نیم شب