جراحت

 

 مگر به سایه نام تو رو کنم پس از این

که درپناه تو امن است  یا علی مددی

 

 

حاصل گپ وگفتی شبانه با آریا عظیمی نژاد این شد که در جراحت می شنوید تقریبا بداهه گوییه با گرایش به منطق فولک آریا خوانده با هماوایی ترکاشوند :

 

خدایا کاش وصلی بود یک دم

نه دردی بود در عالم نه مرهم

نمیمیریم جز در آتش وصل

نمی سوزیم جز در حسرت هم

 

هر آن کو راه عدل و دین بگیره

مراد از طالع شیرین بگیره

مرا داغ برادر هاست در دل

فلک داد مرا سنگین بگیره

 

همان هایی که اهل راز گردند

دگر با خویشتن دمساز گردند

جراحت در جگر دارند و افسوس

کجا یاران رفته باز گردند

 

اسیر روزگار گرم و سردیم

مگر با گردش دوران بگردیم

همه آلوده دامانی به سر شد

بجز زخمی که از سر وا نکردیم

 

 

شب کوتاه

 

 

بر شانه های این شب کوتاه

پاشیده گرد نقره ای ماه

 

دل خسته اند عارف و عامی

لب بسته اند عاقل و آگاه

 

افتاده است کوچه و میدان

در دست چند گزمه ی گمراه

 

شور است بخت هرکه نگرید

بر یوسفان زندان در چاه

 

شنگ است حال هر که نفهمد

لبخند های پنهان در آه

 

با آنکه نیست محرم و مونس

با آنکه نیست همدم و همراه

 

این بخت خفته دیر نپاید

می تابد آفتاب به درگاه