حالا نگرانم ... برای شبهای خاموش پدر
اين كه ايراني بوديم و ساكن يكي از محلات بغداد در يكي دوسال اول زندگي مشترك پدر نگرانم نمي كند ، اينكه من در مراجعت چند ماهه به وطن به دنيا آمدم و در بازگشت پدر مجبور شد عكس قنداقگي مرا – كه هنوز دارم – روي پاسپورت بزند تا اذن خروج از مرز بدهند ، نگرانم نمي كند ، اينكه اين رفتن ها و آمدن ها از هراس غم انگيز نان بود و اينكه بغداد با همه جاذبه هايش نتوانست مأمني براي ايرانيان مهاجر باشد نگرانم نمي كند ، اين كه بمباران قصر رياست جمهوري و بستن جنازه قاسم – مصدق عراقي ها – با طناب به دنباله ي يك ماشين نظامي، روياهاي پدرم را خاموش كرد و تاراندن ايراني ها از لب مرز به سرزمين پدري آغاز شد نگرانم نمي كند ، اينكه پدر براي بازگرداندن زندگي تكه تكه شده مجبور بود تنها و بي اجازه رسمي به محله قديمي در بغداد برگردد نگرانم نمي كند ، و اينكه تا 5 سالگي پدرت را نبيني و در هوشياري كامل به تو بگويند آن مسافر تازه وارد كه كلاه پشمي دارد و قد كوتاه پدر توست و تو انتخابش كني و نخستين تجربه پدر دوستي تو شود نگرانم نمي كند اينكه حالا نمي بيني اش تا دو تجربه هم زمان پدر بودن و پدر داشتن را لمس كني نگرانم نمي كند ، اينكه سكوت طولاني و خيره كننده قاب عكسش گاهي آزار دهنده شود، نگرانم نمي كند اينكه به احترام كارنامه نوازش ها و نيش هاي پدرانه اش نمي تواني اخمش كني يا دستش را ببوسي نگرانم نمي كند.
حالا من ادامه خون او شدم در شريان هاي متصل از جاني به جاني و از جسمي به جسمي و پسرم ادامه من و پدرها و پسرها . و مرگ چه بينواست هنگامي كه زندگي ها در هم زاده مي شوند و عشق ها و خنده ها و شور ها و شيدايي ها از تونل رگ هاي خوني در انتقال .
پدر بودن بيشتراز يك اتفاق عاشقانه ساده است مثل انفجاري كه حاصل يك چاشني مختصر است اما صداي بي كرانگي اش در زمان و مكان مي پيچد . پدر بودن راز ملايم جاودانگيست در دست هاي بي رحم زمان كه هرروز فرسوده و مچاله ات مي كند . پدر بودن طعم چيره شدن بر ناتواني دست هاي مرگ است كه در كار گره زدن شريان هاي حياتي توست . پدر بودن شروع خود شيفتگي ديگري ست در انسان عاشق براي زندگي در هميشه .
حالا مي فهمي در قصه هاي خاموش ما سهراب كشي عين خودكشي ست .حالا مي فهمي رستم افسرده از رنج تاجبخشي و خيانت در مرگ سهراب و سياوش بر خويش خنجر گشود . حالا مي فهمي گاهي رستم كه اسم مشترك ايرانيان است بر خود خنجر مي كشد تا از درد كام بخشي به قدرت رها شود .
حالا نگرانم كه به جاودانگي پشت كنيم و طعم پدر بودن در مزاجمان تلخ شود .
حالا نگرانم .........
وبلاگ شخصی عبدالجبار کاکایی