فانوس

 

 

هنوزم فانوس اين دهكده ام

حرمت نفت و طلا تو خونمه

تو رو با تموم حرفا دوس دارم

اسمتون هنوز سر زبونمه

 

واسه كاشيكاريات دلواپسم

واسه حوضاي عميق نقاشي

واسه آينه كاري طاقاي نور

واسه گنجشككاي اشي مشي

 

هنوزم ساقه ي لاله هاي تو

تازه از اشكاي پنهون منه

مشتي از خاكتو بردار و ببين

تو رگاش نفت تو  و خون منه

 

 اگه من مثل درختا ايستادم

ريشه هام تو دستاي تو محكمه

رگام از تو خون مي گيره شب و روز

منو با اسم تو مي شناسن همه

 

مال من باش و نذار ستاره ها

مث فانوساي مرده بد بشن

وقتي سرما مي زنه زمستونا

از سر نعش درختا رد بشن

 

وطن ستاره و نخل وپرنده

وطن ستاره و نخل وپرنده
وطن گریه وخنده
بر و شونه هات بلندیای البرز و سهنده
ته دره هات عمیقه
برج و باروات بلنده

سایه بون من بمون تا خود خورشید
تا مدار عشق و امید
راز پهلوونیات قصه ی قلعه های دوره
زیر طاق گنبدات دریای نوره
صبح نیلوفری کاشیات از جنس بلوره

اونا که قله رو دیدن
زیر طاق آسمون دس می کشیدن
رفتن اما تا همیشه با تو موندن
رفتن و به تو رسیدن
وطن پرچمای همیشه در حال وزیدن

حالا نوبت دقیقه هاس که از تو جون بگیرن
نوبت ستاره هاس که از چشات نشون بگیرن
نوبت شکفتن معطر ذره و نوره
حالا نوبت عبوره
وطن ستاره و نخل و پرنده
وطن گریه خنده

برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد

 

 

 

این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود  برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب  برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .

 

از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .

و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.

و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.

پسرم

 به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن  به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن  فقط  به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .

 

 

از همدلی تمام کسانی که بی غرض به رد یا تایید حرفهای من پرداختند صمیمانه تشکر می کنم در بین کامنتها از هر دو سو زیاده روی هایی بود که یا حذف کردم یا ضمن تایید نپسندیدم یادداشت من سیاسی نبود تنها یک همدلی ملی با همه پدران و مادرانی بود که حقوق زندگی و شهروندی شان زیر پا له شد و رسانه ملی به آنها توجه نکرد و صداهای موثر در برابر این ستمها سکوت کردند .

سنجاق کردن من به آدمهای عرصه سیاست ترفندی برای بی اثر کردن حرفم بود که قطعا آگاهانه انجام شد .
من در سکوت اجباری مردم خیری نمی بینم این مشتهای در جیب انکار شدنی نیستند اعتماد مردم شکسته شده و باز سازی آن با رنگ و لعاب اخبار رسمی امکان پذیر نیست .
 برای زندگی کردن و آبرو داشتن با این مردم باید دوست شد توصیه من به همه کسانی که سیرت بسیجیان جنگ را فراموش کرده اند همین بود . من نمی توانم صحنه هایی را که در خیابانها دیدم انکار کنم به قیمت هیچ مصلحتی .

از اظهار محبت  آیت الله خامنه ای  و برخورد با کسانی که سخنان تحریک آمیز و مستبدانه علیه من و دوستانم در پشت پرده ی رسانه ملی گفته اند ممنونم  و از اینکه حرمت اهل قلم تنها باید با پا در میانی ایشان نگاه داشته شود نگرانم .

 نه تند روی های نوقلمان ولایت شعار  و نه مطالبات کینه توزانه ی دوست نمایان را می پسندم . آنچه گفتم بیان یک حقیقت انسانی و رونمایی از یک ستم آشکار بود به نیابت از همه پدرانی که پسران و دخترانشان را با مشت و سیلی و لگد به اسارت بردند و روزها و هفته ها بی خبر  وچشم به در ماندند .

سهم من                                             

 

 

 

من فقط یه گریه بیشتر دارم و یه خنده کمتر

اینه فرق من  و تو اول وآخر

سهم آسمون که دلتنگی و ابره

چاره ی من و تو صبره

چاره صبره

واسه سهم نابرابر

من فقط یه گریه بیشتر دارم ویه خنده کمتر

واسه موندن

بین چشمایی که بی حوصله قهرن

انگاری کاسه ی زهرن

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

اما یک دل دارم از جنس کبوتر

یه دل از جنس کبوتر

بین دستایی که در حال قنوتن

بین دلهایی که دنیای سکوتن

سهممُ دادن به آسمون تنها

سهممُ دادن به لاله های پرپر

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

 

منُ این جور می خواد اونکه بهترینه

با ستاره همنشینه

اون می گفت

می خواستم عاشقی کنم کی از تو بهتر

من فقط یه گریه بیشتر

من فقط یه خنده کمتر

 

 

 

 

 

سایه می شم

 

 

 

 

 

 

خبرگزاری ایران

من خبر ممنوع التصویر بودن خودم را تکذیب نکردم . به خبرنگار شما گفتم وقتی اسم من از تیتراژ سریال رستگاران  به گفته مدیر پخش شبکه ۳با دستور مستقیم مقامات بالا حذف می شود  دعوت از من برای یک برنامه جشن تلویزیونی احمقانه نیست ؟ پیش از این دستور هم آمدن من به تلویزیون منتفی بود با این نمایش غم انگیز انکار حقیقت . من برای مردم شعر و ترانه می گویم .و حضور من در این سالها احترام به هوشمندی و قرایح مردم بوده. وقتی ذهنهای ابتر تصور کنند با حذف اسم مرا تنبیه می کنند در جهل خود بمانندبهتر است.این رسانه متعلق به مردم است ملک طلق کسی نیست که به آن فخر بفروشد آن هم  در زمانه ای که عملکردش سبب بهت  عقلای کشور شده است رفتار جانبدارانه  حذف چهره واقعی بخش وسیعی از مردم  ادبیات تحقیر آمیز در باره مخالفان و سلب حقوق معنوی هنرمندان بدون اجازه تنها گوشه ای از مطالبات مردم از رسانه است .

 

 

 

 

 

سایه می شم  سایه می شم  سایه که آزار نداره

آسته میاد آسته می ره با هیچکسی کار نداره

 

تو دشت بی آب و علف  آخر سر می شم تلف

دور و برم بیابونه  چیزی بجز خار نداره

 

می خوام سکوتو بشکنم اما صدام در نمیاد

سرو به دیوار بزنم اینجا که دیوار نداره

 

با چه زبون بهت بگم تنهایی آتیشم زده

هیچکی سراغم نمی یاد هیچکی باهام کار نداره

 

مسلمونا  مسلمونی  مسلمونا  مسلمونی

اینجا ولی مسلمونی دیگه خریدار نداره

چه آرام در خود شكستم

 

 

 

 

چه آرام در خود شكستم
چه دلتنگ تنها نشستم
ن
شستم به هواي تو من
با تو آرامم پس از اين به خدا
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي..........

با من و دل تو بگو چه گذشت؟ با دل زار و شكسته ي من؟
پر بكشد به هواي تو آه، كي برسد تن خسته ي من

چه سازد دل تنگ  ديدار؟
چه گويد با عكس ديوار؟
نشيند به هواي تو دل
تا كه بازآيي گل گمشده ام
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي..........

خاک طلا

روی خاکی که همین نزدیکیاست

دل ما این در و اون در میزنه

صبح زود دنیا رو بیدار می کنه

مث گنجشکی که پر پر می زنه

 

سنگ فیروزه ی این خاک طلا

دکمه ی پیرهن عاشقا می شه

صدف آبی دریای شمال

آشیونه ی پرنده ها می شه

 

ما همین درختای تناوریم

روی خاکی که دیار عاشقی ست

نمی تونیم تو رو تنها بذاریم

وقتی دستمون تو کار عاشقی ست

 

می زنیم به آب و آتیش واسه تو

مث عاشقای بی نام و نشون

تو رو تا آخر دنیا دوس داریم

وطن پرنده های مهربون

 

از رو شاخه های ما پر می کشه

آفتاب روشن این خاک قدیم

اگه ما تو دنیای هم بمونیم

اگه ما به دستای هم برسیم

ای خانه روشن  شب ویران تو پیداست

آوار ستون های هراسان تو پیداست


بر چهره ی بی رنگ بهاری که نداری

حتی ترک خنده ی گلدان تو پیداست


حس و حال این روزا   تلخه و شیرین      تلخیشو که همه چشیدین اما شیرینیش اینه که گاهی انسان این اقبال بلند رو  داره  که مصادیق دروغ و صداقت رو در یه نمایش بزرگ اجتماعی ببینه کاری به اصطلاحات رایج چپ و راست ندارم   اما من از صداقت دفاع کردم در برابر دروغ  . شامورتی بازی رسانه رسمی نمی تونه جای این دو تا  رو عوض کنه بی بی سی و سی ان ان هم نمیتونن نقش مضحک طرفداری  رو خوب بازی کنن . جدال رسانه های خارجی و رسمی رنگ سبز صادقانه خواست قلبی میلیونها ایرانی رو عوض نمی کنه . امروز کنار مردم بودن اقبال بلندی می خواد  هم سن و سالای من حس و حال سال 57 رو دارند .شماتت دوستان غافل هم دردناک تر از خود درده  گاهی احساس می کنم متقاعد کردن بعضیا مث تنفس مصنوعی دادن به یه عروسک نه تنها بی فایده که مضحکه . 

با حافظ بودم دیشب گفت :

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیر ما