شاهزاده و پري

 

 

كي مي دونه وقتي بارون مي زنه

ديگه دور خنده ها تموم مي شه

گلا پر مي كشن از رو شاخه ها

طاقت پرنده ها تموم مي شه

 

كي مي دونه پاي ديواري كه نيست

يه روزي قرار مي ذاشتيم من و تو

زير اين سقفي كه افتاده رو خاك

چه شب و روزايي داشتيم من و تو

 

ما دو عكس رنگ و رو رفته ي تار

لاي عكساي پر از گرد و غبار

تو پري قصه هاي كا غذي

من ولي شاهزاده ي يكه سوار

 

زد و مثل همه عاشقي ما رو

سر اين كوچه يه روزي كاشت و رفت

مث دوس داشتناي دروغكي

زندگي هم ما رو قال گذاشت و رفت

 

واسه اين شاهزاده ي برهنه پا

كي مي خنده كي ديگه ناز مي كنه

كي مياد پنجره هاي بسته شو

رو به ايوون طلا باز مي كنه

 

من دوباره پاي ديوار اومدم

دنبال خاطره هاي بي صدام

نكنه قرارمون يادت بره

من همون شاهزاده ي برهنه پام

پاره سوم و آخر سفرنامه هند

 

عصرِ خيس بمبئي به هتل سوبا رفتيم، در ابتداي خيابان كولابا ، حاشيه ي اقيانوس هند و بي استراحت لازم عازم شديم به سمت سمينار . جمعيتي گوش تا گوش، تنگ هم نشسته بودند . شام تند هندي را آهسته خورديم و شب به گشت و گذار در ساحل اقيانوس گذشت . موج به ساحل مي زد و برمي گشت دست خالي در حاشيه ي ديوار كوتاهِ ساحل توريست و گدا و بيكار و بي خواب ريخته بودند . پاي هتل هاي سر به هوا درست روي موزائيك هاي سفت و نمدار ، مهاراجه هاي بي تخت و تاج خوابيده بودند در روياي شب ساحلي ِمومباي .

با ناصر فيض و علي هوشمند و سعيد بيابانكي و محمود اكرامي و سهيل و بيدج و عبدالملكيان راه افتاده بوديم در حاشيه هتل پياده رو هاي مغموم .

تنها دريا بود حرف مي زد . سمج و سخت . در هواي ولرم و شرجي ساحل با صداي موزون نعل اسب و چرخ كالسكه هاي سلطاني كاسب هاي نيمه شب . ساعتي قدم زديم و آمديم تا هتل سوبا . تا خود صبح باران آمد .

در باران روز دوشنبه بمبئي با جت اسپايسي پريديم و دقيقه اي بعد هواپيما پنبه ابر ها را زد و ليز خورديم در سطح سيال و آبي آسمان . و باز هم دهلي .

شب در اينترنشنال گست هاوس يونيورسيتي بوديم و صبح عازم آگرا شديم . مقبره ممتاز محل .

حال مستقري نداشتم . بي خوابي و تب و تهوع . گرما و خنكاي كولر گازي . و افتادم نيم بيمار . اما باز هم راهي شدم با گروه 15 نفره در مسير نسبتأ طولاني شهر آگرا . تاج محل را داخل ماهيتابه ي داغ گرماي طاقت كش ، جلز و ولز كنان زيارت كرديم . عمارت افسونگر و مرمرين و سفيد در صفحه ي دلگشا و سر سبز جلگه ي رود جمنا . روي كفش هاي مان جوراب هاي توريستي كشيديم و طوافي در اطراف عمارت و بازگشت به دهلي .

شب دهلي به تماشاي معبد آگشاردهام رفتيم . بت خانه سومنات هند امروز . انصافا بي راه نگفته اند از زيبايي بت در شعر فارسي . به قول خسرو احتشامي : " تراشِ تنش تيشه مي زد به تقوا " متوليان معبد با احترام و ادب و به تفصيل راهنماييمان كردند . 21 هزار مجسمه در يك معبد . يك ميليون نفر هشت سال كار كردند و معبدي را ساختند كه اگر نادر شاه بود يك روزه ويران مي كرد . تراش دماغ و گوشه چشم خدايان در نهايت استادي و مهارت . دلبركان سنگي خدايي بماند، قدرت مگس راند ن از خود را نداشتند .

آنجا تفرجگاه هندوان سير بود . غوغاي روسري ها و لباس هاي پنجابي و خط اتوي شلوار هاي مردان ، فراغت و دينداري را نشان مي داد . در آمفي تئاتر باشكوه معبد با جمعيتي درحدود 5 هزار نفر نشستيم و رقص نور و آب را با اجراي موسيقي شنيديم و نگاه كرديم .

برنامه بعد بازديد از رودخانه ي زير معبد بود . سوار قايق هاي 15 نفره شديم و تاريخ مختصر هند را بدون احتساب دوره ي اسلامي تفرج كنان ديديم و شنيديم . در منظره هايي غير طبيعي با صداي افكت و موسيقي و گوينده اي كه روايت مي كرد . خنكاي زير معبد و باد نمناكي كه به صورتمان مي زد لذت بخش شده بود. راه افتاديم به سمت اينترنشنال گست هاوس يونيورسيتي . عجب اسم آبادي دارد اين مهمان سراي ما .

روز بعد عازم بازار شديم براي خريد . سروجي نگر و جام پت . فروشنده هاي دوره گرد قدرت تفكر و تصميم گيري را از آدم مي گيرند . قصد داريم فيل بخريم آن هم فيل خسته كه عبدالملكيان مصرانه جستجو مي كرد اما دستمال و كيف جيبي روي دستمان مي گذاشتند . طرز استفاده از وسايل را با حركات پانتوميم برايت نمايش مي دهند . يكي فلوت مي زند . يكي برس به موهايت مي زند . يكي با ماساژور دستي نوازشت مي كند . همه به خاطر چندر غاز روپيه . تازه حساب گدا ها بماند . در بازار ها تمركز دستخوش تلاطم است .

روز آخر سفر شد . بار و بنه رابستيم و با قزوه و ضيايي خداحافظي كرديم. ساعتي بعد در فرودگاه دهلي بوديم . درست نميه شب خرداد 23 / 87 گرمارودي در ارتفاع 31 هزار پايي سراسيمه از خواب پريد . سهيل روي كف هواپيما نشسته بود از خستگي و سرش را روي صندلي گذاشته بود . ناصر فيض آخرين جملات قصارش را سرپايي حراج مي كرد . رضا امير خاني خاطراتش را روي لب تابش مي ريخت . هند دور ازا انتظار موسي بيدج بود . مجتبي رحماندوست خسته و آرام كه هواپيما روي باند فرودگاه نشست .