عصرِ خيس بمبئي به هتل سوبا رفتيم، در ابتداي خيابان كولابا ، حاشيه ي اقيانوس هند و بي استراحت لازم عازم شديم به سمت سمينار . جمعيتي گوش تا گوش، تنگ هم نشسته بودند . شام تند هندي را آهسته خورديم و شب به گشت و گذار در ساحل اقيانوس گذشت . موج به ساحل مي زد و برمي گشت دست خالي در حاشيه ي ديوار كوتاهِ ساحل توريست و گدا و بيكار و بي خواب ريخته بودند . پاي هتل هاي سر به هوا درست روي موزائيك هاي سفت و نمدار ، مهاراجه هاي بي تخت و تاج خوابيده بودند در روياي شب ساحلي ِمومباي .
با ناصر فيض و علي هوشمند و سعيد بيابانكي و محمود اكرامي و سهيل و بيدج و عبدالملكيان راه افتاده بوديم در حاشيه هتل پياده رو هاي مغموم .
تنها دريا بود حرف مي زد . سمج و سخت . در هواي ولرم و شرجي ساحل با صداي موزون نعل اسب و چرخ كالسكه هاي سلطاني كاسب هاي نيمه شب . ساعتي قدم زديم و آمديم تا هتل سوبا . تا خود صبح باران آمد .
در باران روز دوشنبه بمبئي با جت اسپايسي پريديم و دقيقه اي بعد هواپيما پنبه ابر ها را زد و ليز خورديم در سطح سيال و آبي آسمان . و باز هم دهلي .
شب در اينترنشنال گست هاوس يونيورسيتي بوديم و صبح عازم آگرا شديم . مقبره ممتاز محل .
حال مستقري نداشتم . بي خوابي و تب و تهوع . گرما و خنكاي كولر گازي . و افتادم نيم بيمار . اما باز هم راهي شدم با گروه 15 نفره در مسير نسبتأ طولاني شهر آگرا . تاج محل را داخل ماهيتابه ي داغ گرماي طاقت كش ، جلز و ولز كنان زيارت كرديم . عمارت افسونگر و مرمرين و سفيد در صفحه ي دلگشا و سر سبز جلگه ي رود جمنا . روي كفش هاي مان جوراب هاي توريستي كشيديم و طوافي در اطراف عمارت و بازگشت به دهلي .
شب دهلي به تماشاي معبد آگشاردهام رفتيم . بت خانه سومنات هند امروز . انصافا بي راه نگفته اند از زيبايي بت در شعر فارسي . به قول خسرو احتشامي : " تراشِ تنش تيشه مي زد به تقوا " متوليان معبد با احترام و ادب و به تفصيل راهنماييمان كردند . 21 هزار مجسمه در يك معبد . يك ميليون نفر هشت سال كار كردند و معبدي را ساختند كه اگر نادر شاه بود يك روزه ويران مي كرد . تراش دماغ و گوشه چشم خدايان در نهايت استادي و مهارت . دلبركان سنگي خدايي بماند، قدرت مگس راند ن از خود را نداشتند .
آنجا تفرجگاه هندوان سير بود . غوغاي روسري ها و لباس هاي پنجابي و خط اتوي شلوار هاي مردان ، فراغت و دينداري را نشان مي داد . در آمفي تئاتر باشكوه معبد با جمعيتي درحدود 5 هزار نفر نشستيم و رقص نور و آب را با اجراي موسيقي شنيديم و نگاه كرديم .
برنامه بعد بازديد از رودخانه ي زير معبد بود . سوار قايق هاي 15 نفره شديم و تاريخ مختصر هند را بدون احتساب دوره ي اسلامي تفرج كنان ديديم و شنيديم . در منظره هايي غير طبيعي با صداي افكت و موسيقي و گوينده اي كه روايت مي كرد . خنكاي زير معبد و باد نمناكي كه به صورتمان مي زد لذت بخش شده بود. راه افتاديم به سمت اينترنشنال گست هاوس يونيورسيتي . عجب اسم آبادي دارد اين مهمان سراي ما .
روز بعد عازم بازار شديم براي خريد . سروجي نگر و جام پت . فروشنده هاي دوره گرد قدرت تفكر و تصميم گيري را از آدم مي گيرند . قصد داريم فيل بخريم آن هم فيل خسته كه عبدالملكيان مصرانه جستجو مي كرد اما دستمال و كيف جيبي روي دستمان مي گذاشتند . طرز استفاده از وسايل را با حركات پانتوميم برايت نمايش مي دهند . يكي فلوت مي زند . يكي برس به موهايت مي زند . يكي با ماساژور دستي نوازشت مي كند . همه به خاطر چندر غاز روپيه . تازه حساب گدا ها بماند . در بازار ها تمركز دستخوش تلاطم است .
روز آخر سفر شد . بار و بنه رابستيم و با قزوه و ضيايي خداحافظي كرديم. ساعتي بعد در فرودگاه دهلي بوديم . درست نميه شب خرداد 23 / 87 گرمارودي در ارتفاع 31 هزار پايي سراسيمه از خواب پريد . سهيل روي كف هواپيما نشسته بود از خستگي و سرش را روي صندلي گذاشته بود . ناصر فيض آخرين جملات قصارش را سرپايي حراج مي كرد . رضا امير خاني خاطراتش را روي لب تابش مي ريخت . هند دور ازا انتظار موسي بيدج بود . مجتبي رحماندوست خسته و آرام كه هواپيما روي باند فرودگاه نشست .