این ترانه دست بهروز صفاریانه زحمتی روش کشیده با مهدی یراحی دو صدایی خوندن بد نشده هنوز کار داره یه احساسی رو تصویر کردم که سر در گمی تشویش غرور همه چی توش هست . اما وجه غالبش ناتوانی و عجزه از دست دادن زمان . به قول بیدل
من نمی گویم زیان کن یا به فکر سود باش
ای زفرصت بی خبر در هرچه هستی زود باش
بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون
به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا
چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم
اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم
چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم
تو را نفس كشيدم و به گريه با تو ساختم
چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم
تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره
سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره
ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام
گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام
بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 11:2 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شعر و ترانه
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY