طعمِ زندون تو چشامه پِلكات’ جدا كُن از هم
پشتِ ميله ها اسيرم مْژه هات’ واكن از هم
بويِ بارون، بويِ خاك، سهمِ من از بهار همينه
برا زندونيِ خسته روز و روزگار همينه
وقتي آفتابْ نبيني ، وقتي ماه نياد تو رْوزن
برا تو فرقي نداره دنيا تاريكه يا روشن
از كبوديِ صداها ، نفسِ برفْ ميفهمم
از نگاهِ بي تفاوت معنيِ حرفْ ميفهمم
نازنين فكرِ خودت باش وقتي دنيا پا نميده
اين ضريحِ بي اِجابت كسي رْ شفا نميده
تو بايد پرنده باشي ، سهمِ من چارتا ديواره
عاشقي كُن كه پرنده فرصتِ عاشقي داره
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شعر و ترانه
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY