کیه چشمای تو رو ببینه طاقت بیاره
توباید قصه باشی قصه حقیقت نداره
تورو از خیال شاعرا به من هدیه دادن
تورو از باغای خلوت خدا فرستادن
من که رسم عاشقی رو مث مجنون بلدم
تو رو باور می کنم اما هنوز مرددم
اون کدوم ابره که دلتنگ تو باشه نباره
کیه با چشم توروبرو بشه کم نیاره
تو همونی که غم جدایی رو خاک می کنی
شکو از لمس سرانگشتای من پاک می کنی
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شعر و ترانه
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY