فرصتي دوباره مي خوام برايِ از تو سْرودن
سهمِ آغوشمْ مي خوام از شبايِ بي تو بودن
نمي خوام حتي يه لحظه تو چشات خوابْ ببينم
ماهِ من چشماتُ وا کن بذار آفتابْ ببينم
پا شو نازنينِ قصه ، پا شو با ستاره باشيم
آدما اسيرِ خوابن ما به فکرِ چاره باشيم
کي مي گه آفتابِ فردا بازم آفتابِ من و تُست
شايد اِمشب که بخوابيم آخرين خوابِ من و تُست
بيا تا تقاصِ عشقْ از شبايِ هم بگيريم
تو جنونِ عشق و بوسه مرگْ دستِ کم بگيريم.
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شعر و ترانه
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY