عصرِ خيس بمبئي به هتل سوبا رفتيم، در ابتداي خيابان كولابا ، حاشيه ي اقيانوس هند و بي استراحت لازم عازم شديم به سمت سمينار . جمعيتي گوش تا گوش، تنگ هم نشسته بودند . شام تند هندي را آهسته خورديم و شب به گشت و گذار در ساحل اقيانوس گذشت . موج به ساحل مي زد و برمي گشت دست خالي در حاشيه ي ديوار كوتاهِ ساحل توريست و گدا و بيكار و بي خواب ريخته بودند . پاي هتل هاي سر به هوا درست روي موزائيك هاي سفت و نمدار ، مهاراجه هاي بي تخت و تاج خوابيده بودند در روياي شب ساحلي ِمومباي . با ناصر فيض و علي هوشمند و سعيد بيابانكي و محمود اكرامي و سهيل و بيدج و عبدالملكيان راه افتاده بوديم در حاشيه هتل پياده رو هاي مغموم . تنها دريا بود حرف مي زد . سمج و سخت . در هواي ولرم و شرجي ساحل با صداي موزون نعل اسب و چرخ كالسكه هاي سلطاني كاسب هاي نيمه شب . ساعتي قدم زديم و آمديم تا هتل سوبا . تا خود صبح باران آمد . در باران روز دوشنبه بمبئي با جت اسپايسي پريديم و دقيقه اي بعد هواپيما پنبه ابر ها را زد و ليز خورديم در سطح سيال و آبي آسمان . و باز هم دهلي . شب در اينترنشنال گست هاوس يونيورسيتي بوديم و صبح عازم آگرا شديم . مقبره ممتاز محل . حال مستقري نداشتم . بي خوابي و تب و تهوع . گرما و خنكاي كولر گازي . و افتادم نيم بيمار . اما باز هم راهي شدم با گروه 15 نفره در مسير نسبتأ طولاني شهر آگرا . تاج محل را داخل ماهيتابه ي داغ گرماي طاقت كش ، جلز و ولز كنان زيارت كرديم . عمارت افسونگر و مرمرين و سفيد در صفحه ي دلگشا و سر سبز جلگه ي رود جمنا . روي كفش هاي مان جوراب هاي توريستي كشيديم و طوافي در اطراف عمارت و بازگشت به دهلي . شب دهلي به تماشاي معبد آگشاردهام رفتيم . بت خانه سومنات هند امروز . انصافا بي راه نگفته اند از زيبايي بت در شعر فارسي . به قول خسرو احتشامي : " تراشِ تنش تيشه مي زد به تقوا " متوليان معبد با احترام و ادب و به تفصيل راهنماييمان كردند . 21 هزار مجسمه در يك معبد . يك ميليون نفر هشت سال كار كردند و معبدي را ساختند كه اگر نادر شاه بود يك روزه ويران مي كرد . تراش دماغ و گوشه چشم خدايان در نهايت استادي و مهارت . دلبركان سنگي خدايي بماند، قدرت مگس راند ن از خود را نداشتند . آنجا تفرجگاه هندوان سير بود . غوغاي روسري ها و لباس هاي پنجابي و خط اتوي شلوار هاي مردان ، فراغت و دينداري را نشان مي داد . در آمفي تئاتر باشكوه معبد با جمعيتي درحدود 5 هزار نفر نشستيم و رقص نور و آب را با اجراي موسيقي شنيديم و نگاه كرديم . برنامه بعد بازديد از رودخانه ي زير معبد بود . سوار قايق هاي 15 نفره شديم و تاريخ مختصر هند را بدون احتساب دوره ي اسلامي تفرج كنان ديديم و شنيديم . در منظره هايي غير طبيعي با صداي افكت و موسيقي و گوينده اي كه روايت مي كرد . خنكاي زير معبد و باد نمناكي كه به صورتمان مي زد لذت بخش شده بود. راه افتاديم به سمت اينترنشنال گست هاوس يونيورسيتي . عجب اسم آبادي دارد اين مهمان سراي ما . روز بعد عازم بازار شديم براي خريد . سروجي نگر و جام پت . فروشنده هاي دوره گرد قدرت تفكر و تصميم گيري را از آدم مي گيرند . قصد داريم فيل بخريم آن هم فيل خسته كه عبدالملكيان مصرانه جستجو مي كرد اما دستمال و كيف جيبي روي دستمان مي گذاشتند . طرز استفاده از وسايل را با حركات پانتوميم برايت نمايش مي دهند . يكي فلوت مي زند . يكي برس به موهايت مي زند . يكي با ماساژور دستي نوازشت مي كند . همه به خاطر چندر غاز روپيه . تازه حساب گدا ها بماند . در بازار ها تمركز دستخوش تلاطم است . روز آخر سفر شد . بار و بنه رابستيم و با قزوه و ضيايي خداحافظي كرديم. ساعتي بعد در فرودگاه دهلي بوديم . درست نميه شب خرداد 23 / 87 گرمارودي در ارتفاع 31 هزار پايي سراسيمه از خواب پريد . سهيل روي كف هواپيما نشسته بود از خستگي و سرش را روي صندلي گذاشته بود . ناصر فيض آخرين جملات قصارش را سرپايي حراج مي كرد . رضا امير خاني خاطراتش را روي لب تابش مي ريخت . هند دور ازا انتظار موسي بيدج بود . مجتبي رحماندوست خسته و آرام كه هواپيما روي باند فرودگاه نشست .
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 15:20 موضوع | لینک ثابت
پاره دوم سفر به هند دو گروه شديم براي دو منظور ،گروهي را دكتر اختر مهدي برد به دانشگاه جي نيو ، گروهي را دكتر چهندر شكر به دانشگاه دهلي . آشنايي مختصري در حد معارفه و طرح آرزو ها و خواسته ها حاصل شد . زبان فارسي در هند مثل زبان هندي در ايران غريب است و پروفسور هاي زبان فارسي بعضأ نوه يا فرزند بازرگان هايا تجار قديمي هستند كه فارسي را نه از مدرسه كه به تربيت خانوادگي آموختند . در واقع نسل جديد آموزش مصادف با انزواي زبان فارسي و يكه تازي انگليسي و ترك تازي عربي شده است . شيشه ي ماشين مثل مونيتوري است كه بصورت زنده تصاويري را از سطح شهر نشان مي دهد . نمايش عواطف خواهندگانِ ِخياباني ، گرسنگان خواب آلودِ پياده رو ها ، توفان رنگ هاي روشن ِروسري هاي كشميري و لباس هاي پنجابي ، پوست هاي تيره ي آفتاب خورده ، ماشين هاي كوچك و نقلي ، زندگي هاي بي سقف و آزاد و بقول خالق مومن رخوت : "اين عادلانه نيست ". برنامه ي ديدار روز اول تعيين شد . قلعه ي سرخ دهلي . حوزه ي حكمران سلاطين گوركاني كه با غلبه بر تركهاي قراختايي و هندو ها قلمرو امپراطوري وسيع بابري را بنيان نهاده بودند . با لياقت ترينشان اكبر شاه بود و متشرع ترينشان اورنگ زيب . اورنگ زيب كسي مثل شاه سلطان حسين خودمان بود . دستمزدش پادشاهيش حاصل استنساخ قرآن بود . همايون و جهانگير هم پر بدك نبودند . اما اورنگ زيب مثل اغلب شاهزاده هاي بي رحم پدر را به بند كشيد و حكومت را در دست گرفت . ابنيه تاريخي هند حاصل معماري مغول زاده هاست كه رفته رفته با معماري شكوهمند عصر صفوي آميخته شده است و در تاج محل نمايشي ار اين آميختگي به چشم مي آيد . رد فورد يا قلعه ي سرخ با مسجد موتي و سه عمارت سلطاني و محوطه وسيع و چشم انداز زيبا و سنگ هاي سرخ و انبوه بازديد كنندگان در مدخل بازار صنايع دستي سوژه هاي خوبي براي عكاسي داشت . بازديد از اين قلعه دو ساعتي طول كشيد و با ز برگشتيم به اينترنشنال گست هاوس يونيورسيتي . روز دوم سفر عازم بمبئي شديم با جت اسپايسي شركت هواپيمايي هندي . و با يك ساعت تاخير در زير باران شديد رسيديم رئيس خانه ي فرهنگ و سر كنسول به استقبال آمده بودند باز هم دو گروه شديم . من و گرمارودي و امير خاني رفتيم به مصاحبه و گروهي ديگر به سمت هتل . رئيس خانه ي فرهنگ از احفاد منوچهري دامغاني بود . ترتيب مصاحبه داده شد و همگي رفتيم به هتل
روز بعد به جزيره ي فيل ها رفتيم در باران شديد. نام كشتيمان مومن آباد بود و دريا ويران. ديدار از جزيره و غار هاي باستاني و تمثال شيوا ، برهما و ويشنو بسيار جالب بود. جزيره اي سر سبز و زيبا در غرب بمبئي با فاصله ي تقريب 40 كيلومتر . در برگشت لنج دچار توفان دريايي شد و مدتي روي آب سرگردان بوديم .
هميشه رفتن روي آب و پريدن در هوا براي فرزند آدم پر مخاطره بوده است. ما اصولا بايد صاف روي خشكي راه برويم . اعتمادي نه به زمين داريم و نه به هوا . مثلا اگر سقوط كنيم دستمان را به كجا بگيريم كه نيافتبم يا اگر دريا بهم ريخت به كجا آويزان كنيم جان به لب رسيده را ؟ فقط روي زمين صاف است كه مي توانيم راه برويم و بزنيم زير آواز .
مخاطره ي سفر دريايي به تماشاي جزيره مي ارزيد اما وقتي توفان بمبئي اتفاق اقتاد سهيل هم باشي بايد ساكت بشوي براي چند دقيقه و به صداي دريا گوش كني.
كشتي در وسط اقيانوس به فانوس دريايي چسبيد اما خطر همچنان وجود داشت بعد ها كه مجتبي رحماندوست راوي نمايش غم انگيز اتاق ناخدا بود تازه فهميديم كه مرگ زندگي را با منت به ما بخشيد است و اجازه داده است تا باز هم بگوييم و بخنديم و بمانيم . كشتي به خشكي رسيد و جانمان را تلو تلو خوران برديم به اسكله .
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت
عذر تقصير. رخوت پس از سفر وكار تلنبار. هند ماجراييست ديدني. كوتاه ازدحام رنگ و عطر و بو. يك شستشو و رفت و روب حسابي مي خواهدو البته نان براي گرسنگان و جايي براي خواب خليفه هاي خدا- خيابان خوابها-. ازدحام معابد و معنويات و بي شمار مردم .روي لنج در درياي هند تا جزيره مرگ رفتيم و آمديم زندگي زورش بيش بود و روزي مرگ كم . هند حوصله قزوه را هم سر برده. اما فانوسي ست در تاريكي بشر اين هند نجيب و افسرده . سفر آغاز تنهاييست . ولي نه به هند .وقتي ديگر بيشتر مي گويم. تواا در ابتداي شعر ضمير خطاب بخوانيد . لطفش بيشتر است.
تو چشات ستاره بارونِ پرنده ست
مث ابرا گاهی گریه گاهی خنده ست
آفتاب چشماتوپنهون نکن از من
من یه ابرم پر اشکم پر شیون
روبروی ابرا وایسا که ببارن
ابرا از طعم تنت خبر ندارن
بذا چشماتُ ببینن و بمیرن
بذا بارونی بشن آتیش بگیرن
تو چشات فرشته بارون بهاره
دلای عاشقُ آروم نمی ذاره
رو بروی ابرا وایسا زیر بارون
تا بازم بهار بیاد پشت زمستون
تو چشات ستاره بارون پرنده ست
مث ابرا گاهی گریه ....
مثلا سفرنامه ي هند پاره ي يكم
"هند سه برابر ايران است" . بازي بچه گي هايمان بود. نمي دانستيم" هندسه" بخوانيم يا" هند" . هند را خيال نمي كردم حتي.قاره اي پهناور با آدمهاي زياد و پك و پوز هاي يكجور . نخِ رويا نمي بافتم براي بادكنكِ هند . رها بود در آسمان بي تماشايِ بچگيِ من . نه چمداني بسته بودم ، نه بليطي در جيب داشتم با تنبانِ ابريشمي و تي شرتِ بروس لي در كوچه هاي جغرافيايي غرب ايران به ريشخند و خوشمزگي مي گفتم و مي شنيدم :" هندسه برابر ايران است" . حالا مساحتش ، جمعيتش ، بد بختي اش ، خوش بختي اش ، مهم نبود نه هند كه هيچ چيزي مهم نبود در هشت سالگيِ بي خياليِ من .
ديده بودم در اطلس ها دُمِ آويخته اي دارد در اقيانوسي بزرگ با لكه هاي كوچك در اطرافش كه هر يك فاتحي و اميري و قشوني و پرچمي داشت . اما ديدنم جدي نبود. طعم تند و تيزش را نچشيده بودم.كال بودم . بي هند بودم اما راضي و خوشنود ، آرام و صبور .
دواي گلودرد هاي مزمنِ من پني سيلين بود . تجويز اطبايِ هندي. صادرات سلامتي و دكتر دومين حادثه ي من از هند بود آدمي پشت ميز با كراواتِ پهن ، زبان فلفل سوخته ي تند و تيزي كه مي گفت:" دهانت را باز كن ، بازتر ، كوبه (خوبه ) پني سيلين (پني سيلين ) نوشتم تا كوب شوي . نفر بعد" . حالا در معرض نسيم هوش هندي بودم اما در جغرافيا هنوز دور در تاريخ هنوز دورتر.
سالها سپري شد و به مرتبه هاي ديگري رسيدم از آگاهي با سينماي هند و قرو غمزه و نمايش مبالغه آميز احساسات و آيينه اش سينماي خودمان ، آدم هاي پليد از ريخت و قيافه و حرف زد ن شان معلوم بودند و آدم هاي خوب معلوم.
دكتر ها را شناختم ، هنرپيشه ها را شناختم ، خواننده ها را و حالا جلوي سفارت هندم. سي نه ساله با پاسپورت و بليط و خاطره هايي شيرين . روز پرواز شد . هواپيما بال زنان رفت و در بمبئي نشست. ياد قرآن مطبعه ي بمبئي افتادم. قرآني كه پدرم هديه داد به كسي و من تا صبح گريه كردم كه فكر مي كردم قرآن نازل شده همان بود .
در پله هاي فرودگاه بوي ادويه و عطر و هواي شرجي پيچيده بود . با خانم و پسرم بودم كه 7 ساله بود سنِ "هندسه برابر ايرانِ "من بود و خوشمزگي هاي دبستانِ حكيم نظامي ِ سال هاي كودكي .
بمبئي را چهار روز زندگي كرديم. ابنيه و معابد و مساجد و بازار ها و حتي جزيره ي فيل ها در اقيانوس هند و به دهلي رفتيم و به تماشا گذشت و گاهي گپ و گفت در محيط هاي دانشگاهي و بيست روز شد . با تاج محل و جي پور و به پاكستان رفتيم لاهور و اسلام آباد و كويته و كراچي و هفده روز ديگر اضافه شد و ارديبهشت سال هفتاد و شش به ايران برگشتيم .دو ماه بعد دوباره رفتم . بيست روز شد برگشتم با درك بيشتر. دو سه سالي گذشت و دوباره رفتم و سال بعد با گروهي و امسال با گروهي ديگر .
هند نوار يكساني دارد در تماشا . خليفه هاي خدا در پياده روها خوابيده اند و خدايان در معابد . پرستندگان نيرو هاي طبيعي و ذات عناصر و اجسام. پرستندگانِ آدم هايِ كاريزما ، طعمِ مقدسِ مذاهب و حلقه هايِ گل و فروشنده هايِ دوره گرد و گرماي طاقت سوز و ناله ي موتور هاي سه چرخه –ريگشا- و انبوه درختها با برگ هاي پهن و تن هاي نحيف و تركه اي و بنا هاي نوساز و مندرس و آدم هاي زياد زياد ، زياد تر از فرصت نگاه و تماشا .
از ماهان اير كه پياده شديم در صفِ مهر ورود ايستاديم . صف به ما كه مي رسيد فربه مي شد مثل هميشه شتاب مجهولي داشتيم براي رسيدن و گذشتن .
عبدالملكيان مثل شعر هاي نيمايي ش روان و يكسره پيش مي رود و انبوه مسافران ماهان اير به دنبالش . بر مي گرديم و پيش مي رويم و صبر مي كنيم تا مُهر ورودي به ما مي رسد .
قزوه آمده است به استقبال و در قوطي كنسروِ هايس رايزني با چمدان ها بسته بندي مي شويم و عازم اينتر ناشنال گست هاوس يونيور سيتي .خلاصه اش مي شود اتاق هاي دانشجويي با پنكه هاي سقفي و كولر هاي گازي و تخت هاي مرتب با سمفوني يكنواخت صداي پشه تا صبحِ سلامتي و صبحانه .
"مومن رخوت " را عبدالملكيان ساخت. اسمي بود براي آدمي خيالي كه دست بر قضا با خيال مخالف بود اما اين تركيب خلاصه ي هند بود .
"مومن ببين كه بيدل بيچاره عاقبت
در بستر خيال و خيانت هلاك شد"
اين هم شاهدش و قصه ي سفر بود اين آدمِ خياليِ عبدالملكيان .
سلاح كار آمد سهيل كه زبان آوري ست در هياهوي زبانهاي اردو و سانسكريت و انگليسي كاملأ از كار افتاده بود .
فرمان ها سمت راستِ ماشين ها و تردد هاي معكوس عادتِ ذهني ما را در عبور از عرضِ خيابان به هم مي ريزد اگر به داد هم نرسيم حادثه اتفاق مي افتد .
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 0:43 موضوع | لینک ثابت
دوستان سلام
همچو شوق سفر هند كه در هر دل هست
سر ديدار تو در هيچ سري نيست كه نيست
عازم سفر هندم همين امروز تا يك هفته . ديار بيدل و امير خسرو سرزمين مها بهارات راما و سيتا كتب مقدس ودا اوپانيشاد سرزمين خدايان شيوا شينو برهما مهمان دانشگاه دهلي و جي نيو هستيم با رحماندوست گرمارودي سهيل عباس باقري عبدالملكيان فيض و ...بمبئي و دهلي سفر نامه قبلي هنوز نانمام است بايد تكميل كنم . دوست دارم از زاويه اي كه جهانگير شاه به مقبره ممتاز محل نگاه كرده -در محبس - نگاه كنم .
ديار تناسخ و گرسنگي ديار مدارا و مهرباني پارسال با دكتر ندوشن و باستاني پاريزي و كزازي و مصطفوي رفته بودم و ده سال پيش با دكتر شميسا و فاطمي .ترانه تازه اي رو براتون مي نويسم تا برگشتن.
به همين سادگي از تو گاهي سخته روزگارم
چه كنم دست خودم نيس دل ديوونه اي دارم
به همين سادگي از تو گاهي دلگيرم و غمگين
مث برگ بي پناهي ميام از شاخه ها پايين
به همين دليل كهنه كه تو چشمام يه غروره
بين مون يه دنيا حرفه دنيايي كه سوت و كوره
منُ بشكن و پس از من جاده رو طي كن و رد شو
تامنم عشقُ بفهمم نازنينم گاهي بد شو
گاهي بد شو تا بميرم تو ترانه جون بگيرم
قفس صدامُ بشكن من يه گنجشك اسيرم
پر عشقم و اسارت پر احتياج و طاقت
منُ پيدا كن و بشكن يه دروغم يه حماقت
به همين سادگي از تو گاهي دلگيرم و دورم
من يه ديوونه ي تنهام من يه عاشق صبورم
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 9:35 موضوع | لینک ثابت
دوره ي راهنمايي كه شروع شد تازه افتادم تو خط مطالعه . چند مجلد كتاب عربي و فارسي در گنجه و طاقچه منزلمان بود حاصل جواني پدرم و سير سلوك شبه طلبگي ايشان در مساجد پاي منابر وعاظ نجف و كربلا . نهج الفصاحه و تاريخ وصاف و تفسيري از قرآن كريم و توضيح المسايل آيت الله خويي و در كنار اين مجلدات فاخر و گالينگور سه جلد كتاب شعر يكي دوبيتي هاي بابا طاهر عريان و دومي كليات ميرزاده عشقي و سومي دفتر اشعار سيد اشرف الدين قزويني يا گيلاني و همين تمام كتابخانه منزل ما بود منزلي در حوالي ميدان خيام .
اضافه كنم به اين مجلدات چند رساله مندرس و صحافي نشده شامل ادعيه و نوحه و مراثي به زبان عربي كه مشق شبهاي محرم پدرم بود. روحش شاد .
درس و بحث مدرسه كه اجازه مي داد ناخنكي به كتاب ها مي زدم محض كنجكاوي و بيشتر بابا طاهر و عشقي . تصاوير مينياتوري مكتب هرات تجويدي و شيرازه آشفته ي كتاب و خيالات دوره ي نوجواني از آن صحنه ها ي بديع را هنوز به ياد دارم نگاه ملتمس مردها و ابريق شراب و چشمان افسونگر زن هاي نقاشي و آهوي خوش بر و رويي كه در هامش تصوير در حال گريز بود و عتاب و خطاب بابا طاهر به ذات باريتعالي كه : " اگر دستم رسد بر چرخ گردون" و اين چرخ گردون من را به ياد چرخ و فلك پارك كودك شهرمان مي انداخت محل تاسيس كتابخانه اي بر ويرانه قبر مهدي هارون الرشيد معروف به "سي مي".
پارك مصفايي بود در نزديك مسجد جامع ايلام و ژنراتور آبي برق ايلام كه آهن و تلپش موسيقي عابران خيابان برق بود. غير از اين كتابخانه يك كتابخانه موقت در تقاطع سعدي و برق دو كتاب فروشي به نامهاي علمي و منصوريان در مكان هاي ديگري بودند براي دسترسي به كتاب .
اوايل دهه پنجاه شيخ احمد كافي واعظ مشهور به ايلام تبعيد شده بود و جنب و جوش مذهبي و ديني در بين جوانان شهر افتاده بود و اين را هم اضافه كنم كه موسسه اي در شهر درود لرستان با ارسال كتاب هاي ديني رايگان به نشاني جوانان و نوجوانان علاقه مند منبع ديگري شده بود براي نشر كتاب . در همين روزها بود كه گزيده اي از داستان هاي محمود حكيمي را بابت حضور در كلاس قرآن جايزه گرفتم.
برادر بزرگ و دايي كوچكم هم اهل كتاب بودند و طبعأ مشوق و معرف و از اسلام شناسي و فاطمه فاطمه است دكتر علي شريعتي تا مادر ماكسيم گوركي و داستان هاي آنتوان چخوف و كتاب های صمد بهرنگي راه پيدا كرد به منزل ما . همهمه كتاب و كتابخواني در مدارس هم شروع شده بود بويژه با پايمردي دو معلم خراساني به نام هاي صمداني و حديدي كه مبلغ انديشه هاي دكتر علي شريعتي بودند در مدارس ايلام و كم كم كتاب مساله روز شد و كتابخواني سنت معمول . كتاب هم يار غار شد و هم رفيق ناباب و البته ناياب .
حتي سرگرمي هاي دوره ي نوجواني ما شده بود كشف لغات و مسابقه ي اطلاعات عمومي و قفسه هفت هشت كتابي پدرم زير انبوه كتابهاي جديد گم و گور شده بود .
هر كتاب پله اي پاره آجري سنگي شد براي بلند شدن و بلند تر ديدن از پس پشت كوه هاي بلند شهرمان كه سينه جلو داده بودند و مغرور با كله هاي سنگي نگاهمان مي كردند .
اتفاقات سال پنجاه و هفت باعث شد تا يك بار دگر سراغ قفسه كتاب هاي قديميان بروم و باز هم ميرزاده و بابا طاهر را بخوانم داستان عاطفه سه تابلوي مريم. مجلس چهارم. شارژ دافر بلغاري و مجادلات سياسي و هجويات و باز هم عشوه هاي مينياتوري بابا طاهر و شكوه او كه " يكي را داده اي صد ناز و نعمت " و...
چندي پيش كه در مراسم ختم منصوريان مرد بشاش و گشاده رويي كه مدير قديمي ترين كتابفروشي ايلام بود و به لطف كتاب و حشر و نشر با كتابخوان ها خوشبخت تر از بازاريان سر شناس ايلامي به نظر مي رسيد رفته بودم دوباره شعر بابا را زمزمه كردم و اين بار در مقايسه شهرمان و آدم هاي زحمتكش و محرومش با مركز كه " يكي را داده اي دانشگاه و نشريات و روزنامه هاي گوناگون و بوستان مطالعه و نمايشگاه و دل خوش و يكي با چند قفسه كتاب و شندرغاز اميد و حوصله و آرزو در گوشه ي جغرافياي وطن .
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت
روشن باشید و آفتابی
این ترانه یه دلیل تازه ست برای زندگی همین که با همیم خوبه . با این همه شعر و ترانه گاهی احساس می کنم تا اینجای عمر سکوت کردم . می شنوم می خوانم می نویسم و احساس تنهایی می کنم . تصرف دلها خیلی سخته این ترانه ها فقط اظهار وجوده خدا کنه حد اقل مث ترانه هامون باشیم.
تازه از ياد تو بودم
گوشه ي دنج اتاقم
اسمتُ صدا مي كردم
كه تو اومدي سراغم
شدم از طعم تو شيرين
مثِ بركه هاي كوچيك
مثِ رد خيس بارون
به تو از بوي تو نزديك
تازه عاشق شده بودم
به صداي شب تنها
تازه شاعر شده بودم
پشت ديوار الفبا
تازه از تو گُر گرفتم
مثِ باغ پيرهن تو
تازه از هُرم نفسهات
تازه از عطر تن تو
به هواي ديدن تو
همه رو تنها مي ذارم
برا پر كشيدن از خود
يه دليل تازه دارم
ممنونم از جواد بیژنی عزیز که طراح قالب جدید وبلاگ بنده بودند.
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
این ترانه دست بهروز صفاریانه زحمتی روش کشیده با مهدی یراحی دو صدایی خوندن بد نشده هنوز کار داره یه احساسی رو تصویر کردم که سر در گمی تشویش غرور همه چی توش هست . اما وجه غالبش ناتوانی و عجزه از دست دادن زمان . به قول بیدل
من نمی گویم زیان کن یا به فکر سود باش
ای زفرصت بی خبر در هرچه هستی زود باش
بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون
به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا
چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم
اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم
چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم
تو را نفس كشيدم و به گريه با تو ساختم
چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم
تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره
سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره
ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام
گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام
بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 11:2 موضوع | لینک ثابت
طعمِ زندون تو چشامه پِلكات’ جدا كُن از هم
پشتِ ميله ها اسيرم مْژه هات’ واكن از هم
بويِ بارون، بويِ خاك، سهمِ من از بهار همينه
برا زندونيِ خسته روز و روزگار همينه
وقتي آفتابْ نبيني ، وقتي ماه نياد تو رْوزن
برا تو فرقي نداره دنيا تاريكه يا روشن
از كبوديِ صداها ، نفسِ برفْ ميفهمم
از نگاهِ بي تفاوت معنيِ حرفْ ميفهمم
نازنين فكرِ خودت باش وقتي دنيا پا نميده
اين ضريحِ بي اِجابت كسي رْ شفا نميده
تو بايد پرنده باشي ، سهمِ من چارتا ديواره
عاشقي كُن كه پرنده فرصتِ عاشقي داره
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت
این ترانه ذات معنوی داره رو یه آهنگ یونانی کار کردم تازگی خواننده با احساس و خوب محسن یگانه خونده با نام خاکسترم نکن بد نشده شاید اگه مترونوم تند تر و فواصل کوتاهتر بود بهتر هم می شد
من بی تو هیچم تو با ورم نکن
خیسم زگریه تنهاترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
آتش نبودم خاکسترم نکن
اگه عاشقت نبودم /اگه بی تو زنده بودم / تو بمون که بی تو غصه می خورم
اگه دل به تو نبستم /اگه این منم که هستم / ولی از هوای گریه ات پرم.....
از حرفهای سعید ناراحت نشدم البته قدری مبهم حرف زده کاش استدلال می آورد دلیل آوردن برای ادعا بحث رو روشنتر می کنه.
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت
سلام به دوستان ترانه و شعر
پاسخ دادن به احساس شما قبول کنید دشوار است من و یک دنیا شرمندگی اما سوالها
عصر شعر و ترانه د ر ارسباران دومین شنبه اردیبهشت برگزار می شه
کتاب ترانه های من رو فعلا فقط نشر دارینوش داره تو نمایشگاه کتاب امسال همراه با تجدید چاپ این کتاب با سکوت حرف می زنم چاپ می شه . ترانه یه اسم ساده ام و پنج ترانه دیگر را حسین زمان خوانده که بزودی منتشر می شه .با تشکر از زحمت خانم مهدیه که ترانه رو در قسمت پیامها نوشتن ترانه صدام نکن رو انتخاب کردم برای دختر بچه هایی که رنج جنگ رو تحمل کردن.
صدام نکن
صدام نکن صدام نکن خوابشو داشتم می دیدم
کاشکی دوباره چشمامو رو هم می ذاشتم می دیدم
نه ارغوان نه اطلسی سفید مه گرفته بود
به رنگ گیس مادرم می زد به نقره و کبود
نه خنده بود نه خاطره یه حس تازه ی امید
نه سنگ قبر کهنه بود نه قاب عکسی از شهید
یه قطره خون دو قطره خون یه گل یه تیکه استخون
یه جاده ی رو به افق یه مشت درختای جوون
صدام نکن که آدما تو خوابا مهربون ترن
فقط تو قاب عکساشون قشنگترن جوونترن
صدام نکن که خواب من حتی کبود اگر باشه
می خوام بمونه برا من می خوام برام پدر باشه
صدام نکن صدام نکن خوابشو داشتم می دیدم
کاشکی دوباره چشمامو رو هم می ذاشتم می دیدم
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت
ياد من باش اگه خوابي اگه بيدار ياد من باش
به همين بهانه يك شب حتي يك بار ياد من باش
ياد من باش اگه دنيا با تو مهربون نمي شه
مث عكساي من و تو زندگي جوون نمي شه
ياد من باش اگه سنگم ،اگه خاكم ،اگه رودم
برا تو خاطره گفتم واسه تو خاطره بودم
اگه بارون و بيابون منُ گم كرده تو چشماش
گاهي وقتا مهربون شو ،گاهي وقتا ياد من باش
***
ساده بود اما برا من كه يه دلشكسته بودم
مث طوفان روز رفتن كوله بارُ بسته بودم
يه روز از تو جون گرفتم ،يه روز از تو دل بريدم
از همه دنيا گذشتم ،به همه دنيا رسيدم
ساده بود اما تو جاده دست و پامُ جا گذاشتم
شب دل بريدن از خود ، همه رُ تنها گذاشتم
دريا دلواپس من شد ،منُ ديد به گريه افتاد
منُ بشناس اگه بارون ردپامُ برده از ياد
ياد من باش ،يه پلاكم ،يه نشونه زير خاكم
مثِ لاله ها غريبم ، مث عاشقا هلاكم
اگه بارون و بيابون منُ گم كرده تو چشماش
گاهي وقتا مهربون شو ،گاهي وقتا ياد من باش
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 9:11 موضوع | لینک ثابت
يه اسم ساده ام مث اسم تموم آدما
يه دل بريده از همه يه دل شكسته ي شما
يه اسم ساده ام ولي يه روح مهربون دارم
وقتي كنارت مي شینم حس مي كنم جنون دارم
نه با اجازه عاشقم نه با اشاره آشنا
فقط يه اسم ساده ام فقط يه بنده ي خدا
منُ به اسم ديگرم منُ به اسم شب بخون
دقيقه هامُ تازه كن شعرامُ زير لب بخون
عاشقتم اما صدام مثل صداي آدماس
دوست دارم بهم بگو آخر عاشقي كجاس؟
قلبمُ دستم مي گيرم اما با چشماي خجل
مي خوام كه باورت بشه عاشقتم از ته دل
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت
دلمون گرفته اینجا کاشکی نامه می نوشتین
ما کجا بریم از اینجا وقتی سنگه دست و پامون
کاشکی نامه می نوشتین به نشونی دلامون
ما کجا بریم از اینجا حبس آسمون و خاکیم
برا عاشقی حقیریم واسه زندگی هلاکیم
دلمون گرفته از هم دلمون گرفته با هم
تو زمونه ای که آدم داره تنها می شه کم کم
سایه تون رو خاکه اما خودتون حبس بهشتین
دلمون گرفته اینجا کاشکی نا مه می نوشتین
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 19:15 موضوع | لینک ثابت
جاده آخر نداره رسيد نا ش خياليه
افق خاكُ ببين تا بي نهايت خاليه
تو حصاري افتاديم كه هيچ كجاش در نداره
زندگي يه خط ممتده كه آخر نداره
دستامون تو دست هم زندگيا سر مي رسه
ما به هم مي رسيم اما كي به آخر مي رسه
لذت اومد نا تو اضطراب رفتنه
طعم آغوشي كه شيرين و تلخه با منه
اما كاش دونه باشيم تو خاكا پنهون بمونيم
تو رگ درختاي تازه مث خون بمونيم
دست آخرين مسافر كه اسير زمينه
مارُ مثل سيبي از شاخه ي دنيا بچينه
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت
کیه چشمای تو رو ببینه طاقت بیاره
توباید قصه باشی قصه حقیقت نداره
تورو از خیال شاعرا به من هدیه دادن
تورو از باغای خلوت خدا فرستادن
من که رسم عاشقی رو مث مجنون بلدم
تو رو باور می کنم اما هنوز مرددم
اون کدوم ابره که دلتنگ تو باشه نباره
کیه با چشم توروبرو بشه کم نیاره
تو همونی که غم جدایی رو خاک می کنی
شکو از لمس سرانگشتای من پاک می کنی
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت
فرصتي دوباره مي خوام برايِ از تو سْرودن
سهمِ آغوشمْ مي خوام از شبايِ بي تو بودن
نمي خوام حتي يه لحظه تو چشات خوابْ ببينم
ماهِ من چشماتُ وا کن بذار آفتابْ ببينم
پا شو نازنينِ قصه ، پا شو با ستاره باشيم
آدما اسيرِ خوابن ما به فکرِ چاره باشيم
کي مي گه آفتابِ فردا بازم آفتابِ من و تُست
شايد اِمشب که بخوابيم آخرين خوابِ من و تُست
بيا تا تقاصِ عشقْ از شبايِ هم بگيريم
تو جنونِ عشق و بوسه مرگْ دستِ کم بگيريم.
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 19:54 موضوع | لینک ثابت
مردي از آيينه آمد ، روزهايي سر رسيد
سال هاي با جنون پيوسته اي از در رسيد
چشم ، در کار صراحت بود تا توفان نشست
دست ، سرگرم رفاقت بود تا خنجر رسيد
واژگون شد ياس ، بغض تلخ گلدان ها شکست
شعله ور شد خنده ، بوي تند خاکستر رسيد
تا چه شب هايي به بارانهاي بي حاصل گذشت
تا چه آسيبي به وجدان هاي نام آور رسيد
باز هم از قاب ، از ديوار هاي روبرو
عطر دلتنگ صداي گريه اي پرپر رسيد
نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت
قرن هشتم دوره پرشكوه پختگى مباحث مدرسه اى و خانقاهى است. از اين ثمره رسيده پيشتر ابن عربى بهره برد و دنياى اسطوره اى و دراماتيك عرفان ايرانى _ اسلامى را علمى _ انتزاعى و تجريدى كرد. قصه آفرينش و لطايف شاعرانه مكالمات ارواح قدسى عالم ملكوت به صورت تئورى هاى خشك و غامض نظرى درآمد و نسيم غبارآلود فلسفه يونانى را در هواى اشراقى و شفاف عرفان شرقى رها كرد. شايد خشكسالى عصر پس از ابن عربى در شعر فارسى ثمره اين كاشت و برداشت عالمانه باشد. كاشفان فروتن باطن آيات قرآن در سلسله تفاسير خويش چون كشف الاسرار، تفسير كشاف، مجمع البيان، تفسير كبير و آثار ديگرى چون مطالع الانظار قاضى بيضاوى و مفتاح العلوم سكاكى چاشنى نيرومند عشق را در مذاق آفرينش چشيدند و شرح دلدادگى و سناريوى «فرشته فريب» خوردن ميوه از درخت ممنوعه را نوشتند.
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود
پيش پايى به چراغ تو ببينم چه شود
و مقصود تنها پيش پايى به چراغ تو ديدن بود و اين ديدن در يك لمحه اتفاق افتاده بود، «حوا» هم نتوانسته بود درد تنهايى «آدم» را التيام بخشد و او را به ماندن در سلامت سراى بهشت خرسند سازد كه آدم در هنگام دميده شدن روح در كالبدش طرفه العينى رخسار محبوب را ديده بود و اين راز ناگزير در حجم استخوانى قفسه سينه اش نگاه داشتنى نبود.
گشته ام در جهان و آخر كار
دلبرى برگزيده ام كه مپرس
و چون به تعليم «علم الاسماء» تن داد ديوانه وار بانگ برآورد:
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانى شنيده ام كه مپرس
پارسايى و سلامت هوس و آرزوى هر موجودى در عالم ملكوت بود اما نرگس فتان آن پرى رو كه تاب مستورى نداشت شيوه اى كرد كه جاى چند و چون باقى نگذاشت، آدم سرگشته هم از اهل سلامتيان بود اما شكن طره هندوى يار دام راهش شد و عشق و رسوايى و انگشت نمايى و ملامت را به جان خريد و اسير بار جدايى شد. رقيب محترم ماند در ملكوت و آدم كه قهرمان قصه آفرينش است حرمان نصيب شد. اين داستان رمزى ديگرگونه دارد. بردبارى عاشق و ناز معشوق دورى و تحمل را به عنوان نقطه بحران و تعليق وارد اين داستان كرده است. عشق نهان و دورادور خود حكايتى ديگر است. بعد مسافت هوس را بيشتر مى كند
گويند برو تا برود صحبتش از دل
ترسم هوسم بيش كند بعد مسافت
اما رندى آدم در اين قصه پيش بردن، عشق ورزى خود با گوشه ابرو و اشارات پنهان است.
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست