تبليغاتX
 سال های تاکنون
 

رها شدیم

رها شدیم رها مثل روح بی جسدی

نه با توایم و نه بی تو چه روزگار بدی

 

رها شدیم در آیینه های تو در تو

چه ازدحام عجیبی چه شهر بی عددی

 

رها شدیم در این کوچه های سر گردان

نه آستانه ی عشقی نه خانه ی خردی

 

مرا به حاشیه ی سرد زندگی آورد

امید رو به زوالی دلیل نا بلدی

 

ستاره ای شدم و در خودم درخشیدم

ولی چه سود که چشمی نمی کند رصدی

 

مگر به سایه نام تو رو کنم پس از این

که در پناه تو امن است یا علی مددی

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت


چراغ خنده

بغضُ باور می کنم وقتی که خنده زخمیه

جنگُ باور می کنم وقتی پرنده زخمیه

                                                  

بوی باروت بوی سیب طعم شکستن صدا

رنگ خاکستریِ مرگ تموم آدما

 

اگه تلخه اگه شیرین دیگه دور آخره

یه نبرد بی امون یه جنگ نابرابره

 

آخرین سنگُ به شیشه های دنیا می زنیم

می میریم آتیش به چشمای تماشا می زنیم

 

گریه می کنیم که روشن شه چراغ خنده ها

دیگه دلواپس دنیا نباشن پرنده ها

 

نازنین گریه نکن فردا که آفتاب بزنه

طعم زیتون می ده خونی که تو رگ های منه

 

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


چی بگم ابری و بارون نمی شی

دردو می فهمی و درمون نمی شی


 

نوشته شده توسط عبدالجبار کاکایی در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت